![]() |
![]() |
|
| دریا به جرعه ی آبی که تو از چاه نوشیده ای، حسادت می کند...! |
|
هرمز، سفری دیرینه...!
بیا... بیا ذوب کن در کف دست من، جرم نورانی عشق را...
به تو خواهم رسید، ای من گمگشته... بی شک تو را خواهم یافت. سالهاست از تو دور افتاده ام... دور... اما تو را خواهم جست…
مرد تنها در سکوتی پر راز ، می زندفریاد و به یاد من و تو می آورد من گمگشته مان... آری... کاش در یابیم پاکی دریا را ، مهربانی را... باران را…
پرنده گفت: چه بویی! چه آفتابی! آه... بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت. پرنده از لب ایوان پرید. مثل پیامی پرید و رفت. آه... پرنده فقط یک پرنده بود...
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی افتاب. سایه تر شده ام و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام...
می کند نقشی از عشق... روی دیواره ی تنهایی خویش، روی این ساحل آرام و خموش... نقش هایش دارند سخن، گوش کن.... وزش خاطره ها را بشنو...
بیایید اگر جای پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم...
ما هیچ را در راه ها دیدیم...
آه اگر راهی به دریا بودیم از فرو ریختن چه پروا بودیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:17 توسط مه + آب |
|
|
نیایش...
با جعبه هایی از جنس نیاز، چیدم احساس خویش را در اوج، به خدا...
من به عروج فکر میکنم، به اوج، به پرواز، به خدا... تو به چه؟
من به آسمان فکر میکنم، به خورشید، به ماه... تو به چه؟
من به نیاز فکر میکنم، عطش، به عشق... تو به چه؟
من به پر و پرنده ها فکر میکنم، به برگ گلها، به تنه ی درختان... تو به چه؟
تو چرا آرامی ؟چیزی بگو... من به تو فکر می کنم، به تو که خود خود خدایی... خود خود من...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:6 توسط مه + آب |
|
|
نزدیک آی...!
ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم. ترا دیدم، شور عدم در من گرفت...
دیری است، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است.
فرسوده ی راهم… اندوه مرا بچین که رسیده است…
مرا بدان سو بر… به صخره ی برتر من رسان، که جدا مانده ام…
نزدیک آی...! تا من سراسر" من" شوم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:50 توسط مه + آب |
|
|
آبی تر از آرامش...
تنها تر از یک برگ ، در آب های پاک تنهایی ، آرام می رانم… می دانم در سایه ی بی اعتبار عشق، خود را رها کردم... در سایه ی ناپایداری ها...
کودکان احساس! جای بازی اینجاست...
دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهم شد. می دانم... می دانم...
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:48 توسط مه + آب |
|
|
روز زمین پاک...
The clean earth day Keep the earth clean
عکس از میترا سلطانی
مهتاب
مهتاب امروز، دوم اردیبهشت، روز زمین پاکه. زمینی که دیگه توش از پاکی خبری نیست. پاکی حالا تبدیل شده به یه رویا. تصمیم گرفتیم کاری انجام بدیم که یه هشدار باشه برای کسانی که بی تفاوت از کنار مسائلی که به محیط زیست آسیب می رسونه، می گذرند.
طرحمون بیشتر یه رویای پاک کودکانه بود. و بعد تصمیم گرفتیم روی اونها شعار های محیط زیست بنویسیم.
مهتاب
توی انجام این طرح بچه های دانشگاه هم کمکمون کردن و تعداد زیادی بادکنک که اغلب سفید و گاه سبز و آبی بودند، باد کردیم.
ساناز
بادکنک ها رو توی حیاط آوردیم. بچه ها حسابی تعجب کرده بودند و می پرسیدند: "تولد کیه؟!" مگه نمی دونستن که الان بهاره و فصل تولد دوباره ی زمینه؟ مگه فقط باید برای آدما تولد گرفت؟
فرشته
در حین اجرای کار، شیطونی های بعضی بچه ها که بی شک هنوز کودک درونشون فعاله!!! باعث شد تعدادی از بادکنک ها بترکه. اما همین هم به بهتر رسوندن مفهوم کار کمک کرد، چون صدای هر کدوم از اونا هشدار نابودی تدریجی زمین بود، شاید هم یه درخواست کمک...!
سجاد هم یکی از بادکنک ها رو به اوج برد...
فرشته
میترا
ساناز
البته هنوز معلوم نیست که قبل از قایق درست کردن مطالبشو خوندن یا نه؟!!!
ساناز
این کار اولین کار گروهی ما بود ( مهتاب ـ سانازـ فرشته) امیدواریم در رسوندن این پیام بزرگ یعنی "کوشش در پاک نگهداشتن زمین" موفق بوده باشیم.
میترا
به امید زمینی پاک... و هوایی پاک... و آینده ای سالم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط مه + آب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ساناز . فرشته . مهتاب
دانشجویان رشته نقاشی |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
روز زمین پاک...! آبی تر از آرامش...! نزدیک آی...! نیایش...! آی جنوب...! خیال...! دیاری دیگر...! |
|
RSS
|